پرنده طفلک
پرواز را آموخت
پرواز را که ماندنیست!!
- خدا را–
پرنده، طفلک پرنده را هم به خاطر بسپار...
پرنده که مردنیست.
2/2/85
پرنده طفلک
پرواز را آموخت
پرواز را که ماندنیست!!
- خدا را–
پرنده، طفلک پرنده را هم به خاطر بسپار...
پرنده که مردنیست.
2/2/85
بر خاطره ات دست می سایم،
مبادا که فراموشت کنم ؛
دستم از خاطره ات عبور می کند!:
« من»
فراموش شده ام!!
۲۱مرداد ۸۴ ۴ صبح
همه حیرتم از این است:
آنروز که زنده ام به گور می کردی،
بی گوری حتی،
نِگریستی ام!
آن روز که من می گریستم.
آن روز که «مرده ام» به گور کنند
خاطره ام را خواهی گریست!
تنها روزی
که من
دیگر نمی گریم.
روزها پی در پی
به سرعت
می گذرند
عمر .
هستن
بیهوده بود!
وبی تو برایم بی هوده تر است.
همواره
نیستی!
و تا به حال هرگز این قدر نه بوده ام.
27/2/85
دروغ مي گويم؛
هنوز هم
گاهي دلم مي خواهد مرا فكر كني.
از خودم خجالت مي كشم
و دلم مي خواهد.
هنوز ، هميشه
در تعجبم وباور نمي كنم
نمي كنم.
هنوز هم
گاهي
شايد
در خيال
دستهایت را
مي گيرم..
***
شدن،
هستی،
هستن،؛
با این همه نا ممکن
شده!
نشدن،
نیستی،
نیستن؛
با این همه امکان
نمی شود!
شگفتا.
27/2/85
در زمانه ای این چنین،
برترین بخش های وجود مکتوبم را
درون خاکروبه ها می اندازم
تا با تیغ کند و موی زهار و د ستمال ِ حايضتان
هم نشین شود؛
چرا که بی ریا ترین بخش ِ وجودتان تنها در اینجا تجلی نموده است.
این شد حکایت ِ من و شما...
اما
چه تلخ است اینگونه به گفتگو نشستن ِ حقایق،:
- تیغ ِ کند و روح ِ من.
و دریغا
که حقایق را جایگاهی از این برتر نیست..
(تابستان 84)